تبليغاتX
چیزهای بسیاری برای نگفتن!
اینجا تعطیل!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:39  توسط آنا | 

 

 know that I want you
I know that I need you
But I can't pretend that
This'll make it right

You whisper your name
But I can't hear you
Don't leave me behind
Lend me your hand

I can feel them
I think they're closing in
Don't leave me behind
Lend me your hand

Let me feel you
By my side
Be where I can hear you
I long to feel

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 19:35  توسط آنا | 
کاش میشد به نبودنت عادت کرد.کاش میشد صبحها اولین اسمی که به ذهنم میرسید اسم تو نبود.کاش شبها آخرین فکرم قبل از خواب نگرانی برای تو نبود.کاش مثل تو میشدم و کمتر به تو فکر میکردم.کاش اینقدر لحظه هام رو اشغال نمیکردی.چرا شدی جزئی از زندگیم.چرا مهم ترین شدی؟چطور تونستی؟مهره ی مار داشتی؟نداشتی!میدونم.

ولی هنوز علت هیچ چیز رو نمیدونم.

تو خوبی

.

.

 بهتر از این باش

.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:10  توسط آنا | 
حس نبودنت توی لحظه هام غوغا میکنه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:5  توسط آنا | 
حالا که می دانم رفته ای زندگی به گوشه ای از نقشه کوچ کرده که تو در آن ساکنی. حالا که می دانم رفته ای تمام چمدانهایم را به دریا میریزم وقتی که تو نباشی سفر به کجا باید کرد که کسی آن سوی شیشه های فرودگاهش قلبش تند بزند و منتظر باشد . اشک تا همین لب لب چشمهایش آمده باشد. حالا که نیستی باورت شود همیشه دیر رسیدیم حتی به یک بوسه!حالا که می دانم رفته ای شبها آنقدر بیدار می مانم و صبحها آنقدر زود بیدار می شوم که طعم تلخ انتظار توی همه لحظه هایم ماندگار می شود . آنوقت است که می فهمم بیداری چه درد غریبیست و ای کاش می توانستم همه این ساعتها را خواب باشم.حالا که می دانم رفته ای دیگر حوصله گفتن دوروغهای دم دستی و مبتذل که کفر تو را در می آورد را ندارم که شیطنت کو دکانه مرا ارضا می کرد. دیگر به جان هیج کس قسم نمی خورم بجز خودم!حالا که می دانم رفته ای روزی یک مشت از آن گلهای خطمی که برایت گرفته بودم را توی کاسه بلور می ریزم و خیره میشوم به بنفش بی نظیر  رنگش . حالا که می دانم رفته ای من هم هر روز به تمام پاتوقهای هر روزه مان سر می زنم وقتی که وارد می شوم انگار تو همین حالا از کنارم رد شده ای این را از  عطر تنت می فهمم  . انگار که منتظر بودی تا آمدن مرا ببینی و بروی. سایه ات همین جا ها می پلکد مراقب من است دیگر می دانم توی شلوغی خیابانهای غریب نباید دست تو را ول کنم . تو با منی حتی حالا که رفته ای...

 حالا که رفته ای یادت باشد که یادم بیاندازی که بگویمت چقدر دلم برایت تنگ است . و این قصه ادامه دارد.............. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:50  توسط آنا | 
" این " روزهای اردی بهشتی من , پر است از رخوت های خنک و تنهایی های دلخواسته . پر است از لحظه های سبک چسبیدن به ملحفه و جنین وار شدن و فکر کردن ؛ فکر کردن به فکرهای خوب ؛ فکرهای سالم ! پر است از وسوسه " بام " های تهران ؛ هی پیاده رفتن تا آنجا که شکل آخر دنیا می شود و درست آن رو به رو کوهی ست شبیه یک زن برهنه که به بغل خوابیده و انحنای کمر و ران هایش پیداست . هی پشت این پنجره باران می بارد و هر چه بدنماست , خوش آهنگ می کند . هی شعر تر می ریزد از خاطر حزین این شهر و هر چه عاشقانه در جهان است , پیدا می شود . من از اردی بهشت تشکر می کنم ؛ از ماهی که مرا این طور رام و آرام می کند و از این همه کلمه و حس و نت و آفتاب و عشق و بارانی که به لحظه هایم ریخته . هم از اردی بهشت و هم از همه آن ها که هی تکانم می دهند ؛ حس های مرا حجم می دهند و هستیم را آشفته می کنند , برای پیدا کردن خودی که از این هم بهتر است !
* ترانه چلچراغ , از
میم . نون ِ نفس
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:34  توسط آنا | 
  چنگ میبری بر دلم 

       با تارو پودم مینوازی

     چه خوش میرقصد  این قلب کوکی من

      میجهد چیزی در اندامم  

می سوزم

        از عطش 

            .

            .

            .

          مستم

             .

             .

             .

         سرشار 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:27  توسط آنا | 
                                                        روزی چکاوکی مست

در عرش خفته بودم

روزی شبیه یک عشق

صد بار مرده بودم

روزی غلام ننگین

بی طاقتی خمیده

تمثالی از مکافات

ملعون بنده بودم

من یک حباب ویران

در انتهای ایمان

با صورتک به نقش

ارباب خنده بودم

مثل گناه آدم

یا نه!خطای یوسف

با اشتباه قاضی

...یک عمر زنده بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:25  توسط آنا | 
 
می توانست برود
برود، باز نگردد
برای هميشه

رفت
بازگشت
ماند
برای هميشه

می‌توانست بماند
بماند، برود، بازگردد، بماند
برای هميشه

نماند
رفت
بازنگشت
هرگز
.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:34  توسط آنا | 
يه شب‌هايی مثه دی‌شب شايد بيشتر اشانتيون زندگی باشن تا خود زندگی..
دموی کوتاهی از اون‌چه می تونست باشه، اما نيست..
که اگه بود شايد اين‌همه هيجان و لذت نداشت..
اين‌همه آرامش و اين‌همه دل‌تنگی..

چشم‌هام رو باز می‌کنم..
هنوز سقف، صورتيه و هنوز تو هستی و هنوز همه‌چی مال ماست..
آخرين باريه که می‌بينمت؟
نمی‌دونيم..
هيچ کدوم چيزی بيش‌تر از همين که هست نمی‌دونيم..
چشم‌هامو می‌بندم و سعی می‌کنم تو رو گوشه‌ای از ذهنم سِيو کنم..
برای تمام روزهای سردی که در راهن..

پس اما اين‌همه اشک داغ چيه که هجوم ميارن پشت پلک‌هام و نمی‌ذارن نگات کنم..
چرا وقتی جاش گروبان می‌خونه
Jamas senti en el alma tanto amor
Y nadie mas que tu, me amo
چيزی ته دلم مچاله می‌شه و اندوه عميقی نشت می‌کنه تو تمام تنم..

چرا همين روياهای کوچيک به حقيقت پيوسته‌مون من رو از زير آوار دل‌تنگی و درد نمی‌کشن بيرون..
چرا دموهای دوست‌داشتنی زندگی تکثير نمی‌شن پس..


می‌آيی و چون چاقويی روزم را به دو نيم می‌کنی
نيمی، بهار هلهله‌زن، توفان‌های سرخوش
نيمی که نيامده بودی هنوز
و بوی نان کپک‌زده را می‌دهد.
.
.
.
می‌آيی و چون چاقويی روزم را نصف می‌کنی
می‌روی
پاره‌های تنم
در اتاقم می‌ماند.

"شمس لنگرودی"
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:28  توسط آنا |