![]() |
![]() |
|
|
حس جالبی بود دوباره باهات بحث کردن و شنیدن حرفات.
از نظر تو عشق برای این کافی نبود چون فقط از طرف تو بود. جایی خوندم که مهمترین چیز تو زندگی خودمون هستیم.ما که یک زندگی بیشتر نداریم؟اونم زندگی خودمونه.پس خودمون باید براش تصمیم بگیریم. درسته.من هیچ وقت از ترسم به خودم اجازه ندادم دوستت داشته باشم.نمی دونم از چی میترسم.شایدم میدونم.همیشه می ترسم دیگران ازم ایراد بگیرن.نمیدونم. تو خونه ی ما دوست پسر داشتن رله نیست!حداقل از نظر بابا.چون معتقده که همه ی پسرا آشغالن و یک منظور از دوستی بیشتر ندارن.اما مامان نه.اون همیشه همه چیز منو میدونه و بهم کمک میکنه.فقط می ترسه انتخابم غلط باشه و وابسته بشم و بعد پشیمون. اما تصمیم گرفتم خودخواه بشم.به دلم اجازه بدم هرجا میخواد بره.اگه الان تورو میخواد.خوب بخواد.حداقل تو هم دوستم داری.حاضری به خاطر من تغییر کنی.واین خیلی خوبه.تردیدتم به خاطر این بود که حس میکردی قضیه یک طرفه ست.اما من اون حرف رو ۶ ماه پیش گفته بودم.توی این مدت خیلی چیزا عوض شده.من .تو . نمی دونم.شاید اشتباه کنم و دوباره مردد بشم.اما به هر حال تمام این روابط با ریسک شروع میشن.اصلا زندگی ریسکه!مگه نه؟به هر حال ما میخوایم دوست باشیم فقط!و برای دوستی شاید همین شرایط کافیه...
بچه ها اگر کسی نظری داره بگه!راهنمایی می خوام.هرچند که دوباره افتادم توی مسیری که دارم با آب می رم جلو.ولی هنوز اگر راهم غلط باشه می تونم متوقفش کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 14:34 توسط آنا |
|
|
دوستم داشتی و حواسم بود.دوستم داری و حواسم هست....
امروز درگیر یه بحث فرسایشی شدم.که ادامه اش موکول شد به آخر شب. چقدر سخت بود شنیدن این که گفتی:آره.من از روت پریدم ۲ ماه پیش.اما می دونی چرا؟چون دوستت دارم.چون برام اهمیت داری.چون نمیخوام آسیب ببینی.چون دوست داشتن من کافی نیست.......(اگه از روم پریده بودی پس چرا ما داشتیم باز بحث می کردیم؟راجع به چی حرف میزدیم ما؟!)و بعد چیزی گفتی که فهمیدم هنوز اون حرف ۶ ماه پیشم داره روحت رو میخوره!گفتی:آخه تو که گفتی منو دوست نداری!مگه یادت نیست؟!!!) چرا.یادمه.... اون لحظه حالم اونقدر بد بود (از دل درد داشتم میمردم) و بدتر شد. که زنگ زدم گفتم دیگه ادامه نده.داشتم میلرزیدم و تعجب کردم وقتی گفتی :مگه چی خوردی که دلت درد میکنه؟ کوچولوی ساده ی من !تو یه مردی!نه یه پسربچه؟!!!.یعنی اینقدر ساده ای که مساله ی به این واضحی رو نمی فهمی(که چرا باید دل یه دختر درد بکنه!).یا خودت رو به خریت میزنی؟! . . .
گاهی با خودم فکر میکنم که اگه دوست داشتن کافی نیست...پس چی کافیه؟!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 23:12 توسط آنا |
|
|
چرا تا بودی نمی خواستمت ولی وقتی رفتی دلم تنگ شد؟به برگشتنت که فکر میکنم خل میشم.میدونم اگه بخوام بر میگردی.شاید با یه اشاره.همون طور که تاحالا چند بار ضمنی بهم فهموندی که منتظری من بگم.
اما من نمی گم.میدونم که نمیگم. بهت احتیاج دارم اما....... کاش میشد همه ی آدمها همدیگرو میفهمیدند. اون روزی که سنگ شدم و تو ی چشمات زل زدم و بهت گفتم:دوستت ندارم ! یادته؟یادته چی گفتی؟گفتی :"این چیزی نبود که نتونم از تو چشمات بخونم." اما بازم موندی.مونی ....تا وابسته ام کردی. و بعد.... رفتی اون شب تا صبح گریه کردم.تو رو نمی دونم!
شاید همه فهمیدند. اما من سنگ بودم.یا یه تیکه یخ به قول تو! چقدر من وتو عجیب و دیوونه ایم؟! چه زیرکانه برام کادو خریده بودی.اسم کتابها رو میگم: "هوا را ازم بگیر ولی خنده ات را نه!" صفحه ی اولش نوشته بودی :به بهانه ی تولدت! من باید خر باشم تا این طناب ها رو نگیرم! شایدم خر باشم اگه بگیرم.
کاش می فهمیدی که دوست ندارم اذیتت کنم. کاش یه روز همونی که دوست دارم میشدی. یا شاید کاش کسی پیدا بشه که طبق استاندارد های من باشه و به اندازه ی تو منو دوست داشته باشه.......................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:50 توسط آنا |
|
|
او:چطور می تونی؟
من ـ ساعت چنده؟ :دلم برات تنگ میشه! ـ دیرم شده. : میدونی چندوقت بود ندیده بودمت؟ ـ کاش بارون بیاد. :به من نگاه کن! ـ چقدر سردمه. :کاش می موندی... ـ تموم شد. :دوستت دارم! ـ دیگه فایده نداره. :چرا من قدر تورو نمیدونم؟ ـوای چقدر سخت.... :مثل یه گلوله ی یخ میمونی!!! ـ باید برم. :از اولش میدونستم یه روز میری. ـ خداحافظ. . . . توی دلم... ــ نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:49 توسط آنا |
|
|
نمیدونم این حس لعنتی اسمش چیه که هنوز بعضی وقتا دلم براش تنگ میشه!نمی تونم بگم که دوسش داشتم یا نه....
ولی نه!اصلا دوست داشتن نبود.چون از روز اول اون میخواست ولی من نه.خوب البته اولش یه کمی پا دادم.ولی بعد....خوب دیدم اونی که میخوام نیست.اما اون پای همه ی دیوونه بازی هام وایساد و باهام موند.و منم به بودنش عادت کردم.چقدر بده.تقریبا بهش معتاد شدم. الان تقریبا ۲ ماه و نیمه که بهم زدیم.اما خوب کم و بیش از هم خبر داریم.بعضی وقتا یه تیکه هایی میاد که حس مینکم انگار نه انگار که تموم شده همه چی. نمی دونم .شاید چون تجربه ی اولم بود.یعنی اولین دوست پسرم.قبل از اون بودند کسایی که یا دوسشون داشتم(یه طرفه) یا یه رابطه ی عاطفی سطحی.اما این طولانی ترینش بود.۹ ماه طول کشید. هیچ رابطه ی نزدیکی باهاش نداشتم.شاید چون همیشه فکر میکنم که باید حتما عاشق کسی باشم تا بتونم.خوب عاشقش نبودم. ۱ ماه بعد از تموم شدنش با یکی دیگه دوست شدم.اما فقط از سر لج!با خودم لج کرده بودم.می خواستم یه چیزایی رو به خودم ثابت کنم.اما فقط خودم رو گذاشتم سر کار.۱ ماهه تمومش کردم.فایده نداشت.از اون رابطه ها که فقط هر روز sms یا زنگ میزنی و حال طرف رو می پرسی.و هر روز دعوا و جر وبحث.... اما این تو خونم نیست که هر روز با یکی بپرم.بعضی وقتا به خودم میگم:گور بابای احساسات!مهم اینه که حال کنی.اما این کاره نیستم. همیشه دوست داشتم که یکیو داشته باشم که دوسم داشته باشه.و کسی باشه که واقعا بخوامش.و به داشتنش افتخار کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:23 توسط آنا |
|
|
این به شروع است برای نوشتنم.اما بار اول نیست که می نویسم.بلاگ قبلیم مشترک بود با کسی که میشه گفت یه مدت دوست پسرم بود.اما نمی دونم چرا حتی بعد از بهم زدن از هم کنده نشدیم.شاید به خاطر این شعار مسخره:می تونیم دوست بمونیم!برای همین هنوز من اونجا مینویسم و اونم میخونه و گاهی که خیلی کم پیش میاد می نویسه.ولی من هیچ وقت نتونستم از ته دل اونجا بنویسم.هیچ وقت راحت نبودم.به هر حال اینجا دیگه مال خودمه.خود خودم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:19 توسط آنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینک
اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی من نیز تو را از دل میبرم اندک اندک. اگر یکباره فراموشم کنی در پی من نگرد زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|