تبليغاتX
چیزهای بسیاری برای نگفتن!
                                                       

و تمام شد.

تو رفتی و از دستت دادم.از دستم دادی و دیگه مال من نیستی و دیگه مال تو نیستم.دیگه دستات مال من نیست.دیگه چشمات مال من نیست.دیگه حرفات و دوستت دارم گفتن هات مال من نیست...

دیگه شبها دلتنگتم.دلتنگ یه بودن دلتنگ یه صدا ..........

دوباره دارم گریه می کنم.دوباره حس میکنم که شکستم زیر یه بار سنگین.دوباره دستام سردن و گرم نمی شن.

ولی این بار فرق میکنه با همیشه.چون دیگه راهی برای برگشت نداری!چون ازت خواستم همه ی پلها رو خراب کنی.چون میخوام یه نفر دیگرو پیدا کنم.

نمی دونم چرا با اینکه تصمیمم درسته اینقدر داغونم؟چرا باز اشک میریزم؟چرا به این زودی دلم تنگه برات؟

می خواستمت اما اونی که باید باشی نبودی.میخواستم که باشی ولی بی فایده بود.

دلتنگتم.

میخواستم موقع خداحافظی برای اولین و آخرین بار ببوسمت.اما فکر کردم اون وقت جدا شدن ازت سخت تره!

دیگه شبها با کی حرف بزنم؟

می خواستمت اما دیگه ندارمت!

رسم رندگی این است.روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی.به همین سادگی!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 13:14  توسط آنا | 
                                                

سردرگمی یعنی درگیری توی یه رابطه ی عاطفی نسبتا پیشرفته در حالی که ندونی تکلیفت چیه.یعنی توی نگاه طرفت بخونی که چی میخواد و نتونی بهش بدی.یعنی توی دستش گرما باشه و تو فقط سرد باشی.یعنی دائما بگه که خیلی دوستت داره و تو جوابی براش نداشته باشی!بودنش رو دوست داشته باشی ولی اگر نبود هم نمیری.یعنی همون روزی که همشو با اون گذروندی وقتی میای خونه و با مینا حرف میزنی فیلت یاد هندوستان بکنه و اونم چه هندوستانی!بعد یه حس خیانت بهت دست بده.وبا تمام وجود حس کنی خائنی و گربه صفت!یعنی اونقدر مستاصل بشی که بری پیش مشاور...

اینا تمامش یعنی سردرگمی....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 8:31  توسط آنا | 
                                             

چه قشنگ بود شبی که بی تو ولی با تو گذروندم.یکی از قشنگ ترین شبهای تولدم بود.اینکه تا صبح با هم حرف زدیم.یا بهتر بگم پچ پچ که کسی بیدار نشه...تا حالا اینقدر طولانی تلفنی حرف نزده بودم!اینکه تمام خاطرات یک سال گذشته رو با هم مرور کردیم.اینکه گفتی از روز اول چه حسی داشتی.اینکه از کی منو دیدی.جالب بود اولین بودنت تو شب تولدم.۱ سال گذشته از وقتی دیدیم همدیگرو و چه ها که نشده.چقدر خاطره داریم.خوب و بد.اولین بار بود که اونقدر با هم مهربون بودیم.اولین بار که حرفایی رو که جز تو sms به من نمیگفتی رو زبونی گفتی.منم برای بار اول یه چیزی بهت گفتم........

جالب بود.حس قشنگی بود.با اینکه تمام شب نخوابیدم صبح پر بودم از انرژی.حتی اینکه چند تا دوست صمیمی و قدیمی اون روز رو فراموش کرده بودند چندان ناراحتم نکرد.شاید تو جای همه جبران کرده بودی.به جای همه بار ها گفتی تولدت مبارک!و همین کافی بود.همین که حس کردم هستی و تا هر وقت که بخوام می مونی.............

باش!بودنت رو دوست دارم و این حسیه که الان دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 4:52  توسط آنا | 
                                             

اینکه ازت بشنوم که دوستم داری حرف تازه ای نیست.چیزیه که حتی اگه نگی میدونم.اما شنیدنش یه طعم دیگه داره.طعم قشنگ بودن و اهمییت داشتن برای کسی.اینکه اگر جواب sms هاتو ندم نگرانم میشی.اینکه شبا کسی هست که بهش شب به خیر بگم.اینکه کسی هست که بهش فکر کنم.اینکه خیلی چیزا من رو یاد تو میندازه.خیلی آهنگ ها خیلی جاها. خیلی فیلم ها.با اینکه خاطرات با هم بودنمان زیاد نیست....

خوشحالم که هستی و دارمت!هرچند گاهی خیلی ازت عصبانی میشم ولی اینکه به نظراتم اهمیت میدی خیلی قشنگه.قشنگه حتی اگه هر روز نبینمت یا نتونم باهات حرف بزنم یا مجبور بشم جلوی دیگران به قول خودت مثل یه درخت باهات برخورد کنم...سخته وقتی حرفی برای گفتن یادم بیاد ولی نتونم همون موقع بهت بگم.اما قشنگه وقتی میدونم توی جمعهایی که هستیم من با یقیه برات فرق میکنم.که تو برام فرق میکنی.که نگاهت رو حس میکنم که جور دیگه ای نگاهم میکنی.که میبینم نگاهت دنبالم کشیده میشه.که وقتی نیستی دلم برات تنگ میشه.که نگرانتم. که این حس غرور رو توی کلاس دارم که تو فقط مال منی.که حرفایی که به من میزنی رو هیچ کس نمی دونه.هیچ کس نمیدونه تو چطوری میتونی باشی.هیچ کس به اندازه ی من نمیشناست.که منم که فقط رازهاتو میدونم....

که حتی اون موقعی که ۲ ماه و ... بود که قطع رابطه کرده بودیم هنوز وقتی توی جمعی با هم حاضر میشدیم دیگران توی رفتارت چیزی میدیدن که بعد به من بگن:هنوز دوستت داره!خیلی بیشتر از قبل.(شاید همین رفتارهات که قبلا من نمی دیدم باعث شد که از ماه اول ورود به دانشگاه همه من و تو رو به هم ربط بدن قبل از اینکه حتی خودمون بفهمیم یا شاید من بفهمم!)

خیلی شیرینیه.با اینکه میدونم رابطه ام باهات عاقبتی نداره.با اینکه میدونم برای همیشه نمی خوامت.و نمی تونم که بخوام چون از خیلی جهات نمی خوریم بهم.اما همین حس قشنگ برای حالا کافیه.حسی که شاید خیلیها بد بدوننش.حس قشنگ دوست پسر داشتن...

بمون!خوشحالم که هستی و به بودنت وابسته ام...

نمی خوام به فرداهایی فکر کنم که نمی دونم چی قراره بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8:14  توسط آنا | 
باد اسب است

گوش کن چگونه میتازد

از میان دریا .از میان آسمان.

می خواهد مرا با خود ببرد:گوش کن

چگونه دنیا را به زیر سم دارد

برای بردن من

مرا در میان بازوانت پنهان کن

تنها یک امشب

آنگاه که باران

دهان های بیشمارش را

بر سینه دریا و زمین میشکند

گوش کن چگونه باد

چهار نعل می تازد

برای بردن من.

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 8:47  توسط آنا | 
                                                   

پاییز چه زیباست

پاییز دو چشم تو چه زیباست

آرام نگیریم

از عشق بمیریم

آنگاه به پاییز دو چشم تو ببینم

هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است

هر سال که از عمر من آید به سرانجام

بینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ

هر درد

هر شور

هر شعر

کز قلب من خسته جدا شد

باد هوست برد

آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت

من هیچ نگفتم

جز آنکه سرودم:

پاییز چه زیباست...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 8:19  توسط آنا | 
i feel so unsure!

بعضی وقتها از حرفایی که میزنی به وحشت میفتم.حس می کنم که مسائل رو خیلی جدی تر از اونی که من فکر میکنم گرفتی.مامانم راست میگه.باید توجیهت کنم!اما چه طوری؟کار خیلی سختیه!

حسابی گیر کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 8:7  توسط آنا | 
                                                   

پاییز اومد.

یه ترسی توی وجودمه.گاهی از تصمیماتی که میگیرم پشیمون میشم.یه دفعه دلم میخواد یه تلفن بزنم و بزنم زیر همه چی.

ولی بعد پشیمون میشم.

یه اضطراب عجیب دارم امروز.حسی که شاید سالها نداشتم.حس روز اول مدرسه ی یه کلاس اولی.خنده داره؟از دانشگاه رفتن نمی ترسم.از روبه رو شدن با اون می ترسم.از باهاش توی جمع بودن.از دوباره قضاوت های دیگران.از حرفها و غیبت ها.از تصورات غلطشون.از نظرات ابلهانه شون.از این که باز از کسی بشنوم که :آخه چیه این پسره براش جالب بوده و جذبش کرده؟

متنفرم از این حرفا!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:52  توسط آنا |