تبليغاتX
چیزهای بسیاری برای نگفتن!
                                             

بد شانسی آوردن یعنی اینکه وقتی برای اولین بار با چند تا دوست سوار ماشین یه دوست نسبتا تازه میشی ٬اون آقای راننده بی توجه به اینکه بارون اومده و زمین خیسه هوس ترسوندن سرنشینان محترم به سرش بزنه و تند تند فرمان رو تکان بده و کنترل ماشینرو از دست بده و ماشین چپ کند!!!!!!!!!!!!

تمام تنم درد میکنه و متعجب موندم که چطوری هممون زنده ایم و طوریمون نشده!

جالب اینه که حتی جرئت نکنی این قضیه رو برای مامانت تعریف کنی.وجالب تر اینکه این حادثه توی محیط علمی فرهنگی دانشگاه اتفاق بیفته!

دوستان عزیز اصلا نگران نشین من کاملا سالم و زنده هستم و به جز احساس کوفتگی هیچ مشکلی ندارم.

فقط مقدار زیادی فحش دارم که در فرصت مناسب نثار پسرهای کم عقل خواهم کرد...............

آخه پسر تو دیوانه ای؟!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 21:16  توسط آنا | 
امروز مامان بهم گفت:فکر میکنم هنوز باهاشی!گفتم: نه!چرا این فکرو میکنی؟گفت:چون هروقت دعواتون میشه و بعد به هم میزنین حسابی بهم ریخته ای ولی الان باز دوباره آروم شدی.باهاش حرف میزنی؟گفتم:آره ولی دیگه باهم نیستیم.اما نمی تونم کاملا بذارمش کنار!

 

می دونین امروز به چی فکر میکردم؟به یه آدم جدید.شاید تنها راهی باشه که ازش کنده بشم!نمی دونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 18:34  توسط آنا | 
                                                
مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه مارو کشت...
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:53  توسط آنا | 
                                             

دل يکي اين‌جا داره خاکستر ميشه. کمي دير اومدي، اما يک راست رفتي سروقت دل يکي و دست کردي تو سينه‌اش و دل‌اش رو آوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتي‌اش سر جاش. واسه‌ي همينه که دل يکي آتيش گرفته و داره خاکستر مي‌شه. يکي داره تو چشات غرق مي‌شه. يکي لاي شيارهاي انگشتات داره گم مي‌شه. يکي داره گر مي‌گيره. دل يکي آتيش گرفته. کسي يه چيکه آب بريزه روي دلش، شايد خنک شه. ميون اين همه خونه که خفه‌خون گرفته‌ن، يه خونه هست که دل يکي داره توش خاکستر مي‌شه. يکي هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو عرق کنه. يکي مي‌خواد نيگات کنه، نه، مي‌خواد بشنفتت. مي‌خواد بپره تو صدات. يکي مي‌خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت روي کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون‌جا نيگات کنه. يکي مي‌ترسه از نزديک تماشات کنه. يکي مي‌خواد تو چشات شنا کنه. يکي اين‌جا سردشه. يکي همه‌اش شده زمستون. يکي بغض گير کرده تو گلوش و داره خفه مي‌شه. وقتي حرف مي‌زدي، يکي نه به چيزايي که مي‌گفتي، که به صدات، به محض صدات گوش مي‌داد. يکي محو شده بود تو صدات. يکي دل‌تنگه. توي يکي از همين خونه‌ها، همين نزديکي‌ها، دل يکي آتيش گرفته ..»

 

این چند روز میل به نوشتن زیاده ولی نمیتونم بنویسم!برای همین نوشته های دیگران رو که دقیقا احساساتم رو بیان میکنه میدزدم.

شرمنده ی همه ی اونایی که مطالبشون رو اینجا اوردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:41  توسط آنا | 

                                                 

یادم نیست! باید انگار جایی نوشته باشی دوستت دارم را! وقتی کنارِ من نشسته ای و انگشتانت لایِ موهایم می رقصند...باید جایی نوشته باشی دوستت دارم را وقتی بوسه ات آرام می نشیند رویِ پیشانی ام! باید دوست داشتن را جایی نوشته باشی وقتی هر روز صبح چشم باز میکنم و به جایِ پایِ تو دلخوش می شوم٬ رویِ لحظه هایِ خواستنی ام...دوستت دارم را باید جایی نوشته باشی٬ جایی درست وسطِ سینه یِ من ٬ جایی که آتش بزند بر همه یِ من٬ جایی که تو دیگر نباشی...! و من گَر بگیرم...

حالا٬ تو نیستی! هیچ کس نیست! من تنها نشسته ام! من تنها با یک فنجان چایِ داغ در یک روزِ بارانی٬ کنارِ پنجره ای که روزی رو به نگاه تو باز میشد نشسته ام و لبخند می زنم! لبخندی از سرِ آرامش و عشق! عشقی که در من ریشه دواند و رشد کرد...نهالی که تو دانه اش بودی و باقی با من بود! مهم تو نبودی! مهم عشق بود...مهم لحظه ها بودند و هستند! مهم چشم هایِ تو نیست! مهم نیست که من تصویرم از تو تصویرِ مردیست بلند بالا یا زنیست روحانی! مهم نیست که تصویرِ من زیباست یا زشت! من هیچ گاه نقاشِ خوبی نبوده ام٬ تصویرگرِ خوبی هم نبوده ام...من تنها شوریدگی را أموخته ام و عاشقی را...تو نیستی و من عاشقم! عاشقِ هر آنچه که زنده ست...مهم تو نیستی و تصویرِ گنگِ تو نیست! مهم حلولِ عشق در لحظه هاییست که تنها٬ تنهایِ تنها٬ لبخند می زنم ...

تو نیستی و من برایِ تو نامه می نویسم! تو نیستی و من دلم برایِ تو تنگ نمی شود! تو نیستی و نیستِ تو نیستِ تمامِ مخاطبانِ نوشته هاست! تو نیستی و من عاشقم. عاشقِ خیابانی که تو در آن قدم می زدی...عاشقِ نسیمِ خنکی که گونه یِ تو را نوازش داد...عاشقِ گنجشکِ کوچکی که نقطه یِ آخرِ نگاهِ تو بود...تو نیستی و من عاشقم! نگاهم کن! عاشقی باید همین باشد. همین بی دل بودن و طلب نکردن...همین تکاپویِ بی اندازه برایِ بودن٬ همیشه بودن٬ همیشه ماندن! ...تو نیستی و من عاشقم...عاشقِ تمامِ آن ها که نامه هایِ عاشقانه می نویسند٬ برایِ هم بادبادک هوا می کند٬ قاصدک ها را فوت می کنند٬ عاشقِ تمامِ آنهایی که رویِ ریلِ قطار راه می روند٬ در کوچه و خیابان آواز می خوانند...

تو نیستی و من نامه می نویسم٬ سطر به سطر برایِ همه یِ مردان و زنانِ کودکِ عاشق !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:47  توسط آنا | 
                                                 

آدم وقتی دلتنگه باید چیکار کنه؟کجا بره؟

این دست کیه که قلبمو گرفته توی مشتش و داره فشار میده؟اونقدر که نفسم بند اومده!اونقدر که یه "دوستت داشتم "" گنده تو گلوم گیر کرده و نمی تونم بهت بگم.که حتی دیگه گریه هم نمی کنم....

 

خیلی سخته باشی و انگار نباشی           

 دیگه فرقی واسه من نداشته باشی

....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:20  توسط آنا | 
                                             

Looking back on the memory of
The dance we shared 'neath the stars above
For a moment all the world was right
How could I have known that you'd ever say goodbye

And now I'm glad I didn't know
The way it all would end, the way it all would go
Our lives are better left to chance
I could have missed the pain
But I'd have had to miss the dance

Holding you, I held everything
For a moment wasn't I a king
But if I'd only known how the king would fall
Hey who's to say? You know I might have changed it all

And now I'm glad I didn't know
The way it all would end the way it all would go
Our lives are better left to chance
I could have missed the pain
But I'd have had to miss the dance

It's my life, it's better left to chance
I could have missed the pain
But I'd have had to miss the dance

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 0:1  توسط آنا | 
                                          

چند وقته نوشتنم نمیاد.از وقتی که دارم اعتیادم رو ترک می کنم.چقدر بده که به یه آدم و بودنش معتاد باشی.دلم مثل همیشه گرفته که اومدم دارم مینویسم.دلتنگ همه ی اونایی هستم که نیستن.رفته بودم شمال این ۴ روز تعطیل رو.خوب بود.بد نگذشت.کمی فکرم باز شد.اما نمی دونم چرا لجظه ای رهام نمی کنه.هی خودش رو به بهونه های مختلف یاداوری میکنه٬مخصوصا این چند باری که زنگ زده بود خیلی اذیت شدم.ودیگه اینه می بینمش دائم و میدونم که دیگه مال من نیست.

اه!!!!!!!!!!!حالم داره بهم میخوره از این حالت خواستنش اما نداشتنش!

..................

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:19  توسط آنا |