![]() |
![]() |
|
wow!عجب عکس توپی!خوشم اومد بذارمش اینجا... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:41 توسط آنا |
|
|
وقتي كه گريه كرديم گفتن بچه است وقتي كه خنديديم گفتن ديونه است وقتي كه جدي بوديم گفتن مغروره وقتي كه شوخي كرديم گفتن سنگين باش وقتي كه حرف زديم گفتن پر حرفه وقتي كه ساكت شديم گفتن عاشقه حالا ام كه عاشقيم مي گن گناهه ::::::::ِ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:11 توسط آنا |
|
|
300 the movie ">300
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:7 توسط آنا |
|
بارون خیلی قشنگی میومد و هنوزم میاد.عود روشن کردم و به دودی که میرقصید و ازش بالا میرفت خیره شدم.چقدر بهم آرامش داد مثل همیشه.صدای بارون ٬بوی چوب صندل که اتاقم رو پر کرده بود وهوای ابری و نیمه تاریک بعد از ظهر.انگار زمان متوقف شده بود.شروع کردم به آهنگ گوش دادن.اولیش اون آهنگ معین بود که اینطوری شروع میشه:من از این دنیا چی میخوام؟ ۲ تا صندلی چوبی ... وقتی میشنوم این آهنگ رو نمیتونم جلوی اشکهام رو بگیرم.بعدیش "گریز" ابی بود.این یکی که دیگه شاهکاره....نمیدونم چی بگم راجع بهش.ونقطه ی اوجش که دل آدم رو میلرزونه اینجاست : ... در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود ای تو یارم٬روزگارم گفتنی ها٬باتو دارم ای تو یارم٬از گذشته یادگارم به تو نامه مینویسم ! ای عزیز رفته از دست ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:22 توسط آنا |
|
|
حالم خوب نیست از دیشب.نمی دونم چرا!دیشب حدود ساعت ۱۲ تا ۲ صبح٬احساس میکردم یه فشارعجیبی روم است.یه ترس و تشویش شدید از چیزی که نمیدونستم چیه.حتی نمیتونستم بخوابم یااز جام تکان بخورم.بعد یه دفعه انگار بیهوش شدم.... امروز بعد از ظهر هم دوباره اون حس اومد سراغم.خیلی باهاش مبارزه کردم تا از بین رفت. کلی کارنصفه و نیمه کاره دارم که انجام بدم.آخر سال نزدیکه!کلی تصمیمات جدید دارم.اما انگار توان انجام هیچ کدومشون رو ندارم. با این کلافگی چیکار کنم؟حتی شبا تو خواب هم دیگه آرامش ندارم! قول داده بودم این ترم خوب درس بخونم.اما هنوز شروع نکردم. میخوام بیشتر رانندگی کنم.هنوز خوب نیستم خیلی تو رانندگی. کلی کارهای دیگه که هر روز یادداشت میکنم که انجام بدم و وقت نمیشه. کلاس یوگا.کلاس نقاشی...... اتاقم نامرتب شده دوباره. کفش نخریدم.امروز هم کلی گشتم.دیگه موندم واقعا کجا مونده که برم؟!!!! چقدر هوا سرده!!!!!!!!!! حالا خوبه انگار اردوی فردا کنسل شده. مهمونی دعوتم هفته ی دیگه ولی نمیرم.(چون اون خواست که نرم!) نمی دونم چهار شنبه سوری برم اون باغه یا نه. میخوام برم ولایت چه همه کار چه همه حرف بیخود چه همه سردرگمی ... دلم تنگ شده براش!و تا بعد از عید نمی تونه بیاد پیشم. خیلی سخته! عید که برم تهران هیچ کدوم از دوستام نیستن که ببینمشون. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 21:32 توسط آنا |
|
|
یک نفر مست پیش می آید. کوزه در دست پیش می آید. عاشقی جرم نیست ای مردم. اتفاق است پیش می آید.
تا با تو بودن
پیاده جاری می شوم
بی پارو
بی قایق
و با هیچ نگاهی
که در انتظارم نشسته باشد
باور کن
خانه هایمان نزدیک است !
اگر بخواهی ...
. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 14:23 توسط آنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینک
اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی من نیز تو را از دل میبرم اندک اندک. اگر یکباره فراموشم کنی در پی من نگرد زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|