تبليغاتX
چیزهای بسیاری برای نگفتن!
 
می توانست برود
برود، باز نگردد
برای هميشه

رفت
بازگشت
ماند
برای هميشه

می‌توانست بماند
بماند، برود، بازگردد، بماند
برای هميشه

نماند
رفت
بازنگشت
هرگز
.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:34  توسط آنا | 
يه شب‌هايی مثه دی‌شب شايد بيشتر اشانتيون زندگی باشن تا خود زندگی..
دموی کوتاهی از اون‌چه می تونست باشه، اما نيست..
که اگه بود شايد اين‌همه هيجان و لذت نداشت..
اين‌همه آرامش و اين‌همه دل‌تنگی..

چشم‌هام رو باز می‌کنم..
هنوز سقف، صورتيه و هنوز تو هستی و هنوز همه‌چی مال ماست..
آخرين باريه که می‌بينمت؟
نمی‌دونيم..
هيچ کدوم چيزی بيش‌تر از همين که هست نمی‌دونيم..
چشم‌هامو می‌بندم و سعی می‌کنم تو رو گوشه‌ای از ذهنم سِيو کنم..
برای تمام روزهای سردی که در راهن..

پس اما اين‌همه اشک داغ چيه که هجوم ميارن پشت پلک‌هام و نمی‌ذارن نگات کنم..
چرا وقتی جاش گروبان می‌خونه
Jamas senti en el alma tanto amor
Y nadie mas que tu, me amo
چيزی ته دلم مچاله می‌شه و اندوه عميقی نشت می‌کنه تو تمام تنم..

چرا همين روياهای کوچيک به حقيقت پيوسته‌مون من رو از زير آوار دل‌تنگی و درد نمی‌کشن بيرون..
چرا دموهای دوست‌داشتنی زندگی تکثير نمی‌شن پس..


می‌آيی و چون چاقويی روزم را به دو نيم می‌کنی
نيمی، بهار هلهله‌زن، توفان‌های سرخوش
نيمی که نيامده بودی هنوز
و بوی نان کپک‌زده را می‌دهد.
.
.
.
می‌آيی و چون چاقويی روزم را نصف می‌کنی
می‌روی
پاره‌های تنم
در اتاقم می‌ماند.

"شمس لنگرودی"
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:28  توسط آنا | 

آنچه از تو دارم را، آنچه به شهادت از تو دارم را، به کی نشان بدهم؟ به کی بگویم که تو هستی؟ به کی بگویم که تو را دارم؟
دنیا ایستاده روبه‌رویم و پوزخند می‌زند. دنیا هزاران دلیل محکمه پسند دارد که به من بخندد. به تو بخندد. و من دستها را باز می‌کنم و ... چه دارم؟ گاهی اشک و همیشه دلتنگی
...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:0  توسط آنا | 
آفتاب تابیده بر روی برفها
اکنون مدتهاست که بدون تو
تقریبا می توانم
که لذت ببرم از خاطراتت
بدون ریختن اشکی
+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 14:35  توسط آنا |