تبليغاتX
چیزهای بسیاری برای نگفتن! -
يه شب‌هايی مثه دی‌شب شايد بيشتر اشانتيون زندگی باشن تا خود زندگی..
دموی کوتاهی از اون‌چه می تونست باشه، اما نيست..
که اگه بود شايد اين‌همه هيجان و لذت نداشت..
اين‌همه آرامش و اين‌همه دل‌تنگی..

چشم‌هام رو باز می‌کنم..
هنوز سقف، صورتيه و هنوز تو هستی و هنوز همه‌چی مال ماست..
آخرين باريه که می‌بينمت؟
نمی‌دونيم..
هيچ کدوم چيزی بيش‌تر از همين که هست نمی‌دونيم..
چشم‌هامو می‌بندم و سعی می‌کنم تو رو گوشه‌ای از ذهنم سِيو کنم..
برای تمام روزهای سردی که در راهن..

پس اما اين‌همه اشک داغ چيه که هجوم ميارن پشت پلک‌هام و نمی‌ذارن نگات کنم..
چرا وقتی جاش گروبان می‌خونه
Jamas senti en el alma tanto amor
Y nadie mas que tu, me amo
چيزی ته دلم مچاله می‌شه و اندوه عميقی نشت می‌کنه تو تمام تنم..

چرا همين روياهای کوچيک به حقيقت پيوسته‌مون من رو از زير آوار دل‌تنگی و درد نمی‌کشن بيرون..
چرا دموهای دوست‌داشتنی زندگی تکثير نمی‌شن پس..


می‌آيی و چون چاقويی روزم را به دو نيم می‌کنی
نيمی، بهار هلهله‌زن، توفان‌های سرخوش
نيمی که نيامده بودی هنوز
و بوی نان کپک‌زده را می‌دهد.
.
.
.
می‌آيی و چون چاقويی روزم را نصف می‌کنی
می‌روی
پاره‌های تنم
در اتاقم می‌ماند.

"شمس لنگرودی"
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:28  توسط آنا |