![]() |
![]() |
|
|
يه شبهايی مثه دیشب شايد بيشتر اشانتيون زندگی باشن تا خود زندگی..
دموی کوتاهی از اونچه می تونست باشه، اما نيست.. که اگه بود شايد اينهمه هيجان و لذت نداشت.. اينهمه آرامش و اينهمه دلتنگی.. چشمهام رو باز میکنم.. هنوز سقف، صورتيه و هنوز تو هستی و هنوز همهچی مال ماست.. آخرين باريه که میبينمت؟ نمیدونيم.. هيچ کدوم چيزی بيشتر از همين که هست نمیدونيم.. چشمهامو میبندم و سعی میکنم تو رو گوشهای از ذهنم سِيو کنم.. برای تمام روزهای سردی که در راهن.. پس اما اينهمه اشک داغ چيه که هجوم ميارن پشت پلکهام و نمیذارن نگات کنم.. چرا وقتی جاش گروبان میخونه Jamas senti en el alma tanto amor Y nadie mas que tu, me amo چيزی ته دلم مچاله میشه و اندوه عميقی نشت میکنه تو تمام تنم.. چرا همين روياهای کوچيک به حقيقت پيوستهمون من رو از زير آوار دلتنگی و درد نمیکشن بيرون.. چرا دموهای دوستداشتنی زندگی تکثير نمیشن پس.. میآيی و چون چاقويی روزم را به دو نيم میکنی نيمی، بهار هلهلهزن، توفانهای سرخوش نيمی که نيامده بودی هنوز و بوی نان کپکزده را میدهد. . . . میآيی و چون چاقويی روزم را نصف میکنی میروی پارههای تنم در اتاقم میماند. "شمس لنگرودی" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:28 توسط آنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینک
اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی من نیز تو را از دل میبرم اندک اندک. اگر یکباره فراموشم کنی در پی من نگرد زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|